‏نمایش پست‌ها با برچسب شهید. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شهید. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۹ فروردین ۲۴, یکشنبه

مسعود رجوی – اشرف ۲۲مرداد ۶۸ - قسمت دوم


انبیاء به‌خاطر بازسازی آگاهانه و آزادنهٔ آن مبعوث شده‌اند.

کَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ وَأَنزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فِیمَا اخْتَلَفُواْ فِیهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِیهِ إِلاَّ الَّذِینَ أُوتُوهُ مِن بَعْدِ مَا جَاءتْهُمُ الْبَیِّنَاتُ بَغْیاً بَیْنَهُمْ

در آغاز مردمان جامعه‌ای یکپارچه و یگانه بودند. یگانگی مادون آگاهی توی کمونهای اولیه، قبل از حل تضاد.
پس خدا پیام آوران را به‌مثابه بشارت دهندگان و بیم دهندگانی از جهت و سمت تکاملی هستی و اجتماع و نتایج موضع‌گیریهای ضدتکاملی برانگیخت و با ایشان کتاب و تبینی به حق فرستاد تا بدینوسیله بین مردم در آنچه اختلاف می‌ورزند به حکم و قضاوت بپردازند. اما اختلاف نورزیدند جز آنها که به‌رغم دریافت نشانیها به بغی و ستم برخاستند.
به این ترتیب، فلسفه انتظار و فرج، فلسفه رهایی و یگانگی و خروج انسان از قیود فقر و بندگی‌ست. چنین است که مرزهای قومی و طبقاتی و هر جدایی و مرزبندی شرک‌آلود دیگر از میان برمی‌خیزد و در درخشش شکوهمند آزادی و غنای همگانی در محاق فرو می‌رود. آری فرج مبین گشایش تاریخی اساسی‌ترین تضادها و عقده‌های بشریست که طی آن بشریت شیدای وصل و یگانگی، وحدت خویش را با طبیعت و با خویشتن و اجتماع در چارچوب جامعه بی‌طبقهٔ توحیدی باز می‌یابد.
براستی وقتی که همهٔ نیازهای راستین آدمی پاسخ داده می‌شود، دیگر چه جایی برای گره‌ها و عقده‌های روان و پیکر فردی و اجتماعی به جای می‌ماند و این همان سیمای نظام و دولت کریمهٔ امام زمان است که در دعای گشایش، دعای افتتاح، گروندگانش چنین طلب می‌کنند.

اللهم المم به شعثنا و الشعب به صدعنا والرتق به فتقنا واجبر به فقرنا و سد به خلتنا و یسر به عسرنا و بیض به وجوهنا و فک به اسرنا و و اعطنا به سؤلنا و بلغنا به من الدنیا و الاخره آمالنا و اشف به صدورنا و اذهب به غیظ قلوبنا، و اهدنا به لما اختلف فیه من الحق (۱۴۵۲).

بار خدایا بدان بدان واسطه، پریشانی ما را جمع کن، شکافهایمان را پرگردان، گسیختگی هایمان را پیوند بزن. نیازمندیمان را جبران کن و التیام ده. آمال و آرمانهایمان را در دنیا و آخرت بما برسان. سینه هایمان را شفا بخش و بدان واسطه غیظ و کین قلبهایمان را ببر و هدایتمان کن به حق در آنچه اختلاف می‌ورزیدیم.
آری، این است سیمای روانشناسانهٔ اجتماع مطلوب و ایده‌آل بشری که پیوسته در طول تاریخ، در طول تاریخ پرفراز و نشیبش به آن جانب در حرکت بوده است. این است مقصد و مضمون و معنای حرکت تاریخ در فرهنگ توحیدی که بی‌گمان جامعه و تاریخ را نیز هدفدار تبیین می‌کند. مقصدی بس متعالی و روشنایی‌بخش که بدون آن تاریخ چیزی جز دوری بی‌پایان از کشاکشهای تلخ و خونبار نیست. لکن در این فرهنگ همهٔ نوسانات و تپشهای جامعه و تاریخ سرانجام راهگشای انفجار و طلوعی سخت گدازان و بزرگ‌اند که تولد خورشیدی سهمگین از نجات و عدالت را وعده می‌دهد.
بدینسان، هر شهیدی و هر مجاهدی که در هر کجا به خاک و خون می‌غلتد مانند ستارهٔ سحری‌ست که صبح تابان عدالت و پایان تیرگی و ظلمت را نوید می‌دهد. آری سرانجام، روزگار آخرین نبرد فرا می‌رسد. آن خورشید و آن راهبر، همان منجی انقلابی کبیری که در فرازنای تاریخ و پس از تغییرات کمی لازم، کیفیت اجتماعی جدیدی عرضه می‌کند. پایان رنجها و اسارتها فرا می‌رسد. و بازماندهٔ دشمنان بشریت در هر رنگ و در هر لباس نابود می‌شوند.
این همان فتح بزرگ نهایی‌ست، فتحی مطلق که در قیاس با آن همهٔ پیروزیهای کنونی به‌دلیل ناپدیداری و نسبیتشان اندک می‌نمایند. اکنون ارتجاع، استبداد، استعمار و استثمار همراه با همهٔ انواع ریا، سالوس، تزویر، دین‌فروشی-مال سال ۵۸است- و هر گونه دجال‌گونگی دیگر از بین رفته و قائد بزرگ بر مسند نشسته و دین و مکتب حقیقی را حاکم کرده است. دیگر در نبرد سرنوشت کور با انسان آگاه، انسان است که پیروزی نهایی را حاصل نموده و دیو تقدیرهای زشت را تماماً بر زمین زده و خاک کرده است. وه که آخرین قیام چه انگیزنده و پرشکوه و جلال است، وه که پیشوا چه خجسته و مقتدر است. اما نه اقتداری از آن‌گونه که ما امروز می‌شناسم که بازتابی از سرکوب و استثمار طبقه‌یی به‌دست طبقهٔ دیگر است، بعکس این اقتدار و شوکت درست به این دلیل شایستهٔ این نامگذاریهاست و درست به آن دلیل پایدار و آسیب ناپذیر است که یک‌سره از استثمار و سرکوب جدا شده و اساس کار خود را بر فطرت یگانه جوی بشری نهاده است. یگانگی با خود و اجتماع و طبیعت و خدا که از این پیش‌تر استثمارگران در تمام صور تاریخی‌شان مانع آن بودند. این همان جامعه و نظام یکتاپرست ایده‌آلی ست.........که از دیر باز به‌مثابه یک نیاز راستین چشم‌انداز همهٔ برده‌گان و محرومان و رنجبران و مجاهدان تاریخ بوده است.

ادامه دارد..

۱۳۹۹ فروردین ۶, چهارشنبه

مسعود رجوی - زلف‌آشفته و خوی کرده و خندان‌لب و مست - گزیده سخنرانی


برگزیده‌ای از مسعود رجوی
... در یک طرف بنای رفیع مقاومتی‌ست با یک صدهزار شهید؛ بر بنیاد آزادی و استقلال حاکمیت مردم. مقاومتی در منتهای پرهیزکاری سیاسی؛ این بنا بر روی قلبها و عواطف و حمایتهای شما هموطنانی که در سراسر کشور صدا را می‌شنوید، بنا شده. و همین‌طور شما حامیان مقاومت، پشتیبانان مقاومت، در نقاط مختلف جهان.
تا آنجا که به بنیانها و بنیادهای مجاهدین برمی‌گردد، راستی که مرزهای فدا و پاکبازی و اخلاص و یگانگی را تا بیکران در نوردیدند. چنانکه می‌دانید، سالهاست، بالکل خانه، خانواده و زن و بچه را برای محقق کردن امید و آرزوی بزرگ ملت ایران، یعنی سرنگونی دشمن ضدبشری و دستیابی به آزادی ملی به کناری گذاشته‌اند.
اما در طرف دیگر؛ پایه‌های بنیان خمینی و رژیمش، از روز اول عبارت بود است: دجالیت مذهبی، سرکوب و جنگ.
اینها پایدارترین ویژگیها و پایه‌ها و بارزترین خطوط چهره کریه رژیمی‌ست که تار و پودش در دشمنی با تاریخ و فرهنگ ایران تنیده شده. دشمنی با مصدق، دفاع از کاشانی، خونخواهی شیخ‌فضل‌الله نوری، چشم درآوردن، دست بریدن، پا بریدن، خون کشیدن، خون کشیدن از محکومان به اعدام، سنگسار، تقتیل، مثله کردن، تمام‌کش کردن، اعدامهای خیابانی، اعدام زنان باردار و کودکان خردسال، قتل‌عام سال 67از همین پایه‌ها بود؛ و از همین ماهیت ناشی شده بود.
این دو جبهه و دو اردوگاه بود در برابر هم. راستی بنا‌ به سنت تکامل و منطق تاریخ، جای تردید نیست، که در مقابله مردم و مقاومت ایران، با رژیم ضدبشری، بنیان خمینی و نظام آخوندی در لبه پرتگاه و در سراشیب سرنگونی و سقوط محتوم قرار دارد.

بشارت جاودان بر همه جاودانه‌فروغ‌ها و کبوتران خونین‌بال میلیشیا، آنها که در شبانگاه 30خرداد 1360با خروش آزادی و با مشتهای گره کرده، حتی اسمشان را هم به جلادان اوین ندادند. آنهایی که به قول شاعر نروژی در سوگ مجاهد شهید، گرمای دستهاشان تا پایان این جهان بر روی زمینی که در آن به خون غلتیدند، به جا خواهد ماند؛ و ضربان نبضشان بر فراز میهنشان ایران‌زمین، ترانه خواهد شد؛
و تمام آنچه را که در راه ایران فدا کردند در یک سپیده، در یک روز، افزون و بی‌شمار به این میهن باز خواهد گشت.
به راستی، هنگامی‌که آنان با سرود زندگی‌ بر لب، به سوی مرگ می‌رفتند، امیدی آشنا می‌زد چو گل در چشمشان لبخند؛ به شوق زندگی آواز می‌خواندند و تا پایان به راه روشن خود باوفا ماندند. خوشا نسل وفا و مقاومت و ایمان، که در این سالیان پرفراز و نشیب، حتی اگر کوهها جنبیدند، اما آنها از جایشان تکان نخوردند! پا برجا و استوار ماندند؛ سرسخت و سرفراز بر چوبه‌های دار و تیرک‌های اعدام و تخت‌های شکنجه، زلف‌آشفته و خوی کرده و خندان‌لب و مست، پیرهن چاک و غزل‌خوان و صراحی در دست.
و به همین دلیل امروز، جای آن هست که با قطعیت و یقین بگوییم؛ بگوییم:
از آن ماست پیروزی -از آن ملت ما- از آن ماست پیروزی، از آن ماست پیروزی، از آن ماست فردا. با همه شادی و بهروزی!
و هر لاله که از خون شهیدان میدمد امروز، نوید روز آزادی‌ست.

۱۳۹۸ بهمن ۱۹, شنبه

نامه‌های اشرف به مسعود


فرازی از اولین نامه
میدانی! بعضی وقتها فکر می‌کنم چه خوب است من و بچه هم مثل خیلی از خواهران و فرزندان آنها شهید بشویم. احساس می‌کنم در آن صورت رابطه‌ی خیلی عمیق‌تری بین تو و مردم ایجاد می‌شود. و چه بسا روز پیروزی، رنجی را که برای برپایی انقلاب کشیده شده بسیار عمیق‌تر لمس کنی. میدانی شهادت در این فضای موجود خیلی ساده‌تر شده. گویا عین زندگی است. نمیدانی خود من با وجود همه مسائلی که دیده‌ام در برابر عظمت فداکاری نسل حاضر دچار شگفتی شده‌ام. همین چند روز پیش خواهر 12ساله‌یی شهید شده بود و چقدر قهرمانانه. واقعاً چه چیزی او را به این همه فداکاری واداشته؟ باید به تربیت کنندگان این نسل تبریک و تهنیت گفت؛ و برای همین‌هاست که می‌گویم انشاءالله سرحال و سالم باشی تا بتوانی به وظیفه سنگینی که بر عهده‌ات گذاشته شده عمل کنی.
… در صورتی‌که باز یکدیگر را دیدیم، به قول خودت گفتنی زیاد داریم و اگر آن شهباز سعادتی را که خداوند در سلول از من دریغ کرد، در آغوش کشیدم، به هدفم رسیده‌ام

فرازهایی از نامه دوم:
تمام بچه‌هامون، با تمام عزیزانم، با تمام نور چشمانم، همانهایی که قهرمانانه شهید می‌شوند همیشه با آنهام، با آنها شکنجه می‌شوم، با آنها فریاد می‌زنم و با آنها می‌میرم و زنده می‌شوم. نمی‌دانم آتشی را که تمام وجودم را از نوک پا تا مغز سرم از پوست تا مغز استخوانم فراگرفته چه کار کنم، باور نمی‌کنم که هرگز این آتش، خاموشی داشته باشد. چقدر مرگ در این شرایط ساده‌تر از زیستن است، وای، وقتی خبر شهادتها می‌رسد باور کن با یاد شهدا بخواب می‌روم و با یاد شهدا چشم باز می‌کنم و بیاد انتقام زنده‌ام. اشک مجالم نمی‌دهد اگر بدخط و ناخواناست ببخش. نمی‌دونی مثل این‌که دیگه این جسم قدرت کشیدن این روح عاصی رو نداره، دلم می‌خواد پر بزنم و برم، برم پیش بچه‌ها، پیش همان خواهرها که شب‌ها جای خـوابیدن نداشتـن و حالا راحت تـوی قبـر آرمیده‌انـد. آخه چطوری میشه این تضاد رو حل کرد، تا کی میشه آب رو توی چشمه نگهداشت. جهان خبردار نشد که بر ملت ما در این چند ماه چه گذشت. فکر نمی‌کنم در فرهنگ ملتها کلمه‌ای پیدا بشه که بتونه آنچه را که در این‌جا می‌گذره نشون بده، مثل این‌که فرهنگ جدیدی باید ابداع بشه، بخدا قسم مصیبت این ملت از عاشورا کمتر نیست، رذالت، دنائت، خیانت، شقاوت... در اوج خودشون باز کمتر از چیزی هستند که این‌جا جریان دارد. یاد خاطراتی می‌افتم که جایی که چند سال پیش قبل از ازدواجمان هر دو آنجا زندگی می‌کردیم، [توضیح: منظور زندان است] موقع ورزش، همیشه به بالاترین آجر حیاط نگاه می‌کردم و نگاهم می‌لغزید و می‌آمد پایین، گاهی اوقات پرنده‌ای هم آنجا بود که اکثراً حواسم را توی ورزش پرت می‌کرد، طناب رخت‌ها، شیر آب و خلاصه بچه‌ها، چقدر با همه‌ی آنها احساس یگانگی می‌کردم و در عین‌حال تنها بودم، چقدر با آن آجر با آن پرنده، با شیرآب و با طناب رختها و با بچه‌ها احساس نزدیکی می‌کردم، این‌که همه‌ی آنها در نهایت، همراه و مددکار هم و به همـراه من و همه‌ی انسان‌هـا، همه‌ی سنگ‌هـا و همه‌ی کـوهها و همه‌ی کبوترها و همه‌ی... و همه‌ی هستی به پیش می‌روند... توی کمیته، وقتی سرمو فرنچ [توضیح: ”فرنچ“ اصطلاحی است که در مورد لباسی که در زندان شاه به زندانیان سیاسی می‌دادند به‌کار می‌رفت و آن عبارت از روپوش و یا بلوزی بود که به جای کت می‌پوشیدند] می‌انداختند که ببرند بازجویی، با موزائیک‌ها زیر پام احساس یگانگی می‌کردم و می‌خندیدم و این سیل خـروشان هستی پیش میره و چقدر احمقند اینها، این سنگ‌ریزه‌ها که می‌خواهند جلوی حرکت آبشار و سیل خروشان هستی رو بگیرند. خنده‌داره با چی دارند می‌جنگند با خدا!
... ... ... ... ... ... ... ...
می‌دونم که اونجا بهت سخت می‌گذره، با روحیات و خلق و خـوی تو و عواطفت آشنام، حتم دارم که مثل شیر زخمی بخودت می‌پیچی و ترجیح می‌دهی که خودت به جای تک تک شهدا شهید بشی، مثل همیشه دعات می‌کنم که بتونی باری را که بـدوشت هست با سرافرازی بکشی، مردم ما واقعاً قهرمانند. ببین دیروز وصیت نامه‌ی یکی از شهدا رو می‌خواندم و شعری که برای آن گفته شده، اون فقط 13سالش بود:
عاشق باش، عاشق
و در میان رنگین کمان گلوله و دود
کبوتران عاشقی را پرواز ده
که دست‌آموز خواهران کوچکی شده‌اند
دختران معصومی که با چراغی به سرخی
قلب‌های کوچک خود
لبخند بر لب از تاریخ عبور کردند

... ...

همیشه خواهی گفت
بیهوده است
بیهوده است تلاش شبداران
دخترکی که تنها با 13 بهار توشه
از تاریخ عبور کرد
قلبش را در نارنجک برادرش بودیعه گذاشت
قلبی که هر روز و هر ساعت منفجر می‌شود
و قلبی که همیشه فریاد خواهد زد
آزادی از آن کبوتران عاشقی است که
افق را فراموش نکرده‌اند
از جهت من و بچه ناراحت نباش.

خدانگهدار ـ  همسرت

فرازی از آخرین نامه
خدایا امانت مرا بپذیر و تو بهترین امین‌هایی، خدایا کمکش کن که سرفراز و پیروز از امتحانی که در پیش دارد، بیرون بیاید. خدایا کمکش کن که خلقی را از شکنجه و اعدام و اسارت و بردگی نجات بخشد. خدایا کمکش کن که کشتی توفانزدهٴ ایران را به ساحل نجات برساند. خدایا کمکش کن که انقلاب نوین ایران را با خونریزی کمتر و ره‌آورد بیشتر به بر بنشاند.

سیزدهم خرداد، سالمرگ خمینی دجال ضدبشر

سخنان مسعود رجوی ۲۲ بهمن ۱۳۷۴  حکم قتل‌عام مجاهدینی که بر سر موضع مجاهدی خود پافشاری کرده و می‌کنند  مسعود رجوی ۲۲بهمن ۱۳۷۴:  خمینی پرپر ک...